تبليغاتX
ردیف آخر

یک روز بیادماندنی
تاريخ: دوشنبه 1387/05/28 ساعت :19:5

ساعت زنگ خورده بود و من خواب مونده بودم. با عجله لباسمو پوشیدم و پریدم تو خیابون.

هرچی استارت می زنم ماشین روشن نمی شه. بنزین تموم کرده.

بدو سر خیابون. مستقیم. یه پیکان مدل 61 (البته آخرای 61).

راننده یه بیست دقیقه ای رو مخم راه رفت تا رسیدم اداره.

کلید اتاق کارم رو خونه جا گذاشتم به زور سرایدار(آقای نیازی) رو راضی می کنم تا سریع در اتاقم رو باز کنه.

کولر هم که یک هفته است خرابه و هر چی به تاسیسات می گم فایده ای نداره.

تلفن زنگ می زنه. آقای فلانی. بله بفرمائید. از بانک زنگ می زنم 6 تا از قسطاتون عقب افتاده.

دیگه داشتم داغ می کردم.

برای امر ضروری (روم به دیوار) از اتاق خارج می شم که همکارم رو می بینم. فلانی اون دویست تومنو که دستی بهت دادم تا فردا لازمش دارم.

بالاخره به هر زوری شده ظهر می شه و می یام سمت خونه.

دست که توی جیبم می کنم تازه می فهمم هیچی پول ندارم.

پیاده می زنم به جاده.

بعد از یک ساعت پیاده روی، تا در خونه رو باز می کنم یه صدایی می گه: نون که یادت نرفته بگیری؟

تا چشمم به صف طولانی نونوایی افتاد داشتم از حال می رفتم. دیگه شوخی های شاطر هم دردی از دردم دوا نمی کنه. مونده بودم با چه رویی بهش بگم پول یه نون رو بعدا برات می یارم.

نون به دست اومدم خونه. داشتیم ناهار می خوردیم. یه لقمه گنده گذاشتم دهنم که برق رفت. اشک توی چشمام جمع شد.

سرم رو گذاشتم رو بالش و یه نفس عمیقی کشیدم و توی اون گرما چشمام رو بستم بلکه یه چرتی بزنم.

نوشته شده توسط امید | موضوع: | a |
تاريخ: شنبه 1387/05/26 ساعت :18:29
بسم الله الرحمن الرحیم

اومدم.

اومدم تا باشم.

اومدم تا بمونم.

اومدم تا ثابت کنم آخر خط نیست بخدا.

نوشته شده توسط امید | موضوع: | a |
شاید برای هیچ وقت
تاريخ: شنبه 1387/02/21 ساعت :14:2
چند روزیه دارم با خودم کلنجار می رم که آپ کنم یا نکنم. هر دفعه اومدم یه چیزی بنویسم یا کار نذاشته یا امور روزانه و یا ...

بالاخره با خودم گفتم آخرش که چی یا درش و ببند و تکلیف همه رو روشن کن و اینقدر افه نیا که من وبلاگ دارم یا یه چیزی بنویس که بفهمند زنده ای.

دیگه خسته شدم

از همه چیز خسته شدم

به جز خدا

نوشته شده توسط امید | موضوع: | a |
یادش بخیر
تاريخ: شنبه 1386/10/15 ساعت :23:55

عید شما مبارک.

عید غدیر بود. تا ظهر به چند تا از دوستان و اقوام که سید بودند سر زدیم و عید دیدنی کردیم. حسابی عیدی گرفتیم و پذیرایی شدیم.

در منزل یکی از دوستان بودیم که موبایل یکی از رفقا زنگ زد. (یا حسین غریب مادر   تویی ارباب دل من) به یکباره همه یاد سید جواد افتادیم. خدا رحمتش کنه. جاش خیلی خالیه. روز عید غدیر و نزدیک محرم و ...

 

ردیف آخر: شادی روحش صلوات.

 

نوشته شده توسط امید | موضوع: | a |