تبليغاتX
ردیف آخر

<EMBED Src=”[url]http://yourmusicpath”[/url] quality=”hig” bgcolor=#”000000” WIDTH=”051” HEIGHT=”57” NAME=”your_music_name” <>/EMBED
عکسهای برتر جشنواره

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29 و ساعت 0:28 توسط امید |
بهترین جای دنیا

27 رجب پارسال بود، یکی از بهترین شب‌های زندگی من. ساعت سه و چهل دقیقه نیمه شب و اتوبوسی که همه خواب بودند. ناگهان صدای مدیر گروه همه را بیدار کرد و چشمها رو به نقطه‌ای روشن در میان بیابان تاریک دوخت. گلدسته‌ای نورانی با سبک معماری خاص خودش. اونجا کجاست؟ مسجد شجره. جایی نزدیک مدینه که تمام حاجی‌ها هنگام خروج از مدینه باید اونجا محرم بشند و به سمت مکه بروند. به شهر مدینه رسیدیم. هرچی توی خیابون‌های مدینه پیچ و خم می‌خوردیم قلبمون تندتر می‌زد و تشنه دیدن حرمش می‌شدیم. تا اینکه بالاخره آخرین پیچ رو پشت سر گذاشتیم و چشممون افتاد به گلدسته‌های قشنگ مسجدالنبی. جایی که تا اون زمان توی رویاها میدیدیم. بی اختیار اشک توی چشم همه بچه‌ها جمع شد و ذکر صلوات بود که تا خود حرم ما رو آروم می‌کرد. همونجا بود که از آقا رسول الله خواستم که هر چی بچه شیعه است رو بطلبه.

ردیف آخر: اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1386/07/28 و ساعت 1:34 توسط امید |
سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه‌اش نزدیک می‌شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ رو گرفت. روی کاغذ نوشته بود لطفا 12 عدد سوسیس و یه ران گوشت بدین. 10 دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه‌ای و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابون رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس‌ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم درحالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه‌ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چکار می‌کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش‌ترین سگی است که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می‌کنه !!!

 

ردیف آخر: سعی کنیم ارزش داشته‌های حتی ناچیزمون رو بدونیم که بطور قطع از نظر دیگران ارزشمند و غنیمتند.

  

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1386/07/28 و ساعت 1:16 توسط امید |

endline

امید

endline

http://endline.blogfa.com

ردیف آخر

ردیف آخر

ردیف آخر

ردیف آخر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog