برو کنار بذار نور خورشید به من هم برسه.
برگ دومی: اه به من چه. خودت برو اون طرف.
برگ اولی: خیلی پررویی. فکر کردی رفتی اون بالا هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی.
برگ دومی: برو ببینم بابا. فعلا که من بالاترم و تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی.
برگ اولی: فکر کردی بالاخره به هم میرسیم.
چند روزی گذشت. یه روز نور خورشید برگ اولی رو از خواب بیدار کرد.
تعجب کرد خبری از برگ دومی نبود. پایین رو نگاه کرد. دید روی زمین افتاده.
پوزخندی زد و گفت: چی شد بالا نشین.
تو که اون بالا بالاها بودی. میبینم روی زمین افتادی.
در همین حال بود که برگ اولی احساس سبکی کرد و
دید که داره آروم آروم به سمت زمین میره.
برگ دومی با خنده گفت: بیا بیا عزیزم. بیا که خوشحالیت خیلی دووم نیاورد.
برگ اولی روی برگ دومی
گفت: برو کنار. این همه جا.
برگ اولی: من که خیلی راحتم تو اگه ناراحتی برو کنار.
برگ دومی: ...
کفش یه عابر پیاده بود که به این گفتگو پایان داد.
ردیف آخر: عمر گران میگذرد خواهی نخواهی.
موضوع :

