تبليغاتX
ردیف آخر

<EMBED Src=”[url]http://yourmusicpath”[/url] quality=”hig” bgcolor=#”000000” WIDTH=”051” HEIGHT=”57” NAME=”your_music_name” <>/EMBED

بعلیٍ بعلیٍ بعلیٍ

هنوز مزه این ذکر در دهانم بود که خودم را جایی دیدم که نه پای داخل رفتن داشتم و نه اشک چشمانم اجازه دیدن آنجا را می‌داد.

ایوان نجف عجب صفائی دارد          حیدر بنگر چه بارگاهی دارد

من کجا و اینجا کجا؟ اینجا نجف است و بوی کربلا می‌دهد. اینجا کوفه است و بوی نامردی می‌دهد.

یادم می‌آمد تمام آن سینه‌زنیها تمام آن شور و حال هیئت‌ها که تا نام کربلا می‌آمد آتش به جان ما می‌زد.

باورم نمی‌شد من در جایگاهی قرار داشتم که یک سوی من حرم دردانه‌ی خدا و در سوی دیگر حرم ماه بنی‌هاشم. آری اینجا بین‌الحرمین است.

تموم خواب و خیالم توی بین‌الحرمین           یه طرف آقام ابالفضل یه طرف شاهم حسین

ولی دیگر خواب و خیال نبود من اینجام و مانده‌ام که اول از کدام بزرگوار رخصت بگیرم. همه می گویند باید از آقا ابالفضل رخصت گرفت ولی من روسیاه برای پابوسی آقا قمر بنی‌هاشم باید از که رخصت بگیرم؟

خدایا خودت روی رفتن و قدرت قدم برداشتن بده.

تنها نه فرات که هفت دریا می سوخت           از تشنگی‌اش تمام دنیا می‌سوخت

حتی بـاران  زسـرنوشتش گـله داشت           روزی که جگرگوشه زهرا می‌سوخت

ولی نه، خواب بود و چه زود گذشت و بیدار شدیم و دیدیم چه جایی بودیم و چه فرصتی از دست دادیم.

جای همه شما خالی.

ردیف آخر: السلام علی الحسین و علی علی‌بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین علیه‌السلام


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09 و ساعت 10:51 توسط امید |
شمسی و شمس اله

شمسی: شمس اله.

شمس اله: ها شمسی چیه؟

۱: پس ما کی می ریم خونه بخت؟

۲: می ریم عزیزم. بزار این وام لعنتی در بیاد، همه ی مشکلاتمون حل می شه. تازه آقا مرتضی رفیقم توی بانک گفته: تو تقاضای یه خر بکن رو سندش وام می دن.

۱: اِ چقدر؟

۲: چقدرشو نمی دونم بستگی به مدل و رنگش داره، بعدشم دولت گفته نفری ۱۰۰ هزار تومن هم ماهیانه بهمون می ده.

۱: آقا شمس اله راست می گی؟

۲: ها دروغم چیه؟

۱: آقا شمس اله پس همین روزها می ریم خرید؟

۲: ها که می ریم من و لادن تجربشو داریم.

۱: آقا شمس اله تو یه قولی به من می دی؟

۲: ها. چه قولی؟

۱: قول بده یه عروسی مفصل برام می گیری.

۲: ها پس چی که می گیرم. همه رو دعوت می کنیم توی باغ بابام اینا چند تا گوسفند می زنیم زمین می دیم ملت بخورند. تازه بعدش هم هر کی پرسید: آشپزت کی بوده و گوشتت چه گوشتی بوده؟ کلاس می ذاریم و داد می زنیم: حمید؟

۱: حمید کیه؟

۲: بابا تلویزیون مگه نمی بینی؟ بعد عروسی هم یه موبایل می خرم تا مثل این شهریا قبض آب و علوفه و کودمو با موبایل بدم و توی مسابقه نود شرکت کنم. تازشم با هواپیمایی که با ایرانسلم برنده می شم می ریم جشنواره تابستانی کیش.

۱: آقا شمس اله بچه دار هم می شیم؟

۲: ها که بچه دار می شیم، اول یه حساب مسکن براش باز می کنم تا آروم بشینه سوپشو بخوره بعدش هم می فرستمش آموشگاه علوی تا رتبه اش هر سال بهتر از سال قبل بشه.

پاشم پاشم برم که کفترام گشنشونه. این برنج محسن رو کجا گذاشتی؟


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24 و ساعت 10:34 توسط امید |

الهه مادر، به بابا بگو کالسکه علی رو هم بیاره، حال ندارم تا اونجا بغلش کنم ...

چند روز بعد

حمید امروز تو باید علی رو ببری مهد من سرم درد می کنه ...

حمید روزها که خونه نیستی علی خیلی اذیت می کنه، دیشب مریم خانوم می گفت ببرینش پیش دبستانی گلها. می گن خیلی خوبه ...

خانم معلم علی گفته نفری صد هزار تومان بیارین برای کلاسهای تابستانی، اگه تابستون نره کلاس همش می خواد توی این خونه رو اعصاب من راه بره ...

حمید امروز علی زنگ زد می گفت: امتحانام شروع شده تا یک ماه دیگه نمی تونم بیام اینجا خوابگاه گرفتم، جام خوبه ...

چندین روز بعد

... علی: الهه امروز می خوام برم خانه سالمندان یه سری به مامان بزنم خیلی وقته نرفتم، تو هم می یایی؟

 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12 و ساعت 10:18 توسط امید |
یک روز بیادماندنی

ساعت زنگ خورده بود و من خواب مونده بودم. با عجله لباسمو پوشیدم و پریدم تو خیابون.

هرچی استارت می زنم ماشین روشن نمی شه. بنزین تموم کرده.

بدو سر خیابون. مستقیم. یه پیکان مدل 61 (البته آخرای 61).

راننده یه بیست دقیقه ای رو مخم راه رفت تا رسیدم اداره.

کلید اتاق کارم رو خونه جا گذاشتم به زور سرایدار(آقای نیازی) رو راضی می کنم تا سریع در اتاقم رو باز کنه.

کولر هم که یک هفته است خرابه و هر چی به تاسیسات می گم فایده ای نداره.

تلفن زنگ می زنه. آقای فلانی. بله بفرمائید. از بانک زنگ می زنم 6 تا از قسطاتون عقب افتاده.

دیگه داشتم داغ می کردم.

برای امر ضروری (روم به دیوار) از اتاق خارج می شم که همکارم رو می بینم. فلانی اون دویست تومنو که دستی بهت دادم تا فردا لازمش دارم.

بالاخره به هر زوری شده ظهر می شه و می یام سمت خونه.

دست که توی جیبم می کنم تازه می فهمم هیچی پول ندارم.

پیاده می زنم به جاده.

بعد از یک ساعت پیاده روی، تا در خونه رو باز می کنم یه صدایی می گه: نون که یادت نرفته بگیری؟

تا چشمم به صف طولانی نونوایی افتاد داشتم از حال می رفتم. دیگه شوخی های شاطر هم دردی از دردم دوا نمی کنه. مونده بودم با چه رویی بهش بگم پول یه نون رو بعدا برات می یارم.

نون به دست اومدم خونه. داشتیم ناهار می خوردیم. یه لقمه گنده گذاشتم دهنم که برق رفت. اشک توی چشمام جمع شد.

سرم رو گذاشتم رو بالش و یه نفس عمیقی کشیدم و توی اون گرما چشمام رو بستم بلکه یه چرتی بزنم.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28 و ساعت 19:5 توسط امید |
بسم الله الرحمن الرحیم

اومدم.

اومدم تا باشم.

اومدم تا بمونم.

اومدم تا ثابت کنم آخر خط نیست بخدا.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1387/05/26 و ساعت 18:29 توسط امید |
شاید برای هیچ وقت
چند روزیه دارم با خودم کلنجار می رم که آپ کنم یا نکنم. هر دفعه اومدم یه چیزی بنویسم یا کار نذاشته یا امور روزانه و یا ...

بالاخره با خودم گفتم آخرش که چی یا درش و ببند و تکلیف همه رو روشن کن و اینقدر افه نیا که من وبلاگ دارم یا یه چیزی بنویس که بفهمند زنده ای.

دیگه خسته شدم

از همه چیز خسته شدم

به جز خدا


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1387/02/21 و ساعت 14:2 توسط امید |
یادش بخیر

عید شما مبارک.

عید غدیر بود. تا ظهر به چند تا از دوستان و اقوام که سید بودند سر زدیم و عید دیدنی کردیم. حسابی عیدی گرفتیم و پذیرایی شدیم.

در منزل یکی از دوستان بودیم که موبایل یکی از رفقا زنگ زد. (یا حسین غریب مادر   تویی ارباب دل من) به یکباره همه یاد سید جواد افتادیم. خدا رحمتش کنه. جاش خیلی خالیه. روز عید غدیر و نزدیک محرم و ...

 

ردیف آخر: شادی روحش صلوات.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1386/10/15 و ساعت 23:55 توسط امید |
یه لقمه نون

عده‌ای نزد پیامبر اکرم آمدند و گفتند: یا رسول الله یکی از دوستان ما برای تجارت به مسافرت رفته و پس از مدت کوتاهی با سود کلانی برگشته.

پیامبر فرمودند: من کسی را می‌شناسم که همین امروز هیچ کاری نکرده و راهی را هم نپیموده ولی سودی کرده که اگر بین تمام انسانهای زمین تقسیم کنیم بهشت برای همه آنها واجب می‌شود.

پرسیدند: کی یا رسول الله.

فرمود: همان دوستی که همین الان در حال گذشتن از کوچه است.

شتابان به سمت کوچه دویدند و دیدند یکی از دوستانشان در حال عبور از کوچه است.

از او پرسیدند: تو امروز چه کردی که سود کلانی بردی.

فرد متعجب و با خنده‌ای گفت: هیچ.

گفتند: پیامبر چنین فرموده پس تو کاری کردی که سود کلانی بردی.

آن شخص گفت: جهت تهیه لقمه‌ای نان برای خانواده‌ام از خانه بیرون آمدم پس از سعی و تلاش هیچ نصیبم نشد. در حال برگشت به خانه  بودم که گفتم در راه بروم و مولایم علی علیه‌السلام را ببینم و به خانه بروم. همین.

 

ردیف آخر: یا علی


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 1386/09/23 و ساعت 21:55 توسط امید |
گریه‌ها

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.

پدربزرگ علیرضا با سرفه قصه‌اش رو تموم کرد و رو به من گفت: مهدی جان بابا، پس این خواهر کوچولوت کی به دنیا می‌یاد؟

منم گفتم: همین روزا بابابزرگ.

بابابزرگ ادامه داد مهدی جان بهتره بری خونه. ممکنه مادرت احتیاج به کمک داشته باشه.

منم قبول کردم و بعد از خداحافظی با علیرضا و بوسیدن پدربزرگ راه افتادم سمت خونه. پدربزرگ راست می‌گفت مادر درد زیادی داشت. با فریادی از درد گفت: مهدی جان برو اعظم خانوم رو صدا کن.

دویدم به سمت خونه اعظم خانوم. با عجله خودشو آماده کرد و با وسایلش اومدیم خونه. منو از اتاق بیرون کرد و گفت برو آب گرم بیار.

آب گرم رو بهش دادم. نگران بودم. همه حواسم توی اتاق بود مشغول دعا کردن بودم که صدای گریه آبجیم اشک شوق رو توی چشام جمع کرد.

اون شب از خوشحالی خوابم نبرد. مدام از خدا تشکر می‌کردم. چه آرزوهایی که برای آبجیم نداشتم.

صبح با صدای علیرضا از خواب بیدار شدم و دوون دوون اومدم سمت حیاط.

چیه علیرضا؟ چی شده؟

علیرضا با چشمای پر از اشک فقط گفت: بابابزرگ...

 

ردیف آخر: گریه‌ها، گریه‌ها، گریه‌ها ...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 12:7 توسط امید |
همین دو روزه

برو کنار بذار نور خورشید به من هم برسه.

برگ دومی: اه به من چه. خودت برو اون طرف.

برگ اولی: خیلی پررویی. فکر کردی رفتی اون بالا هر کاری دلت بخواد می‌تونی بکنی.

برگ دومی: برو ببینم بابا. فعلا که من بالاترم و تو هم هیچ کاری نمی‌تونی بکنی.

برگ اولی: فکر کردی بالاخره به هم می‌رسیم.

چند روزی گذشت. یه روز نور خورشید برگ اولی رو از خواب بیدار کرد.

تعجب کرد خبری از برگ دومی نبود. پایین رو نگاه کرد. دید روی زمین افتاده.

پوزخندی زد و گفت: چی شد بالا نشین.

تو که اون بالا بالاها بودی. می‌بینم روی زمین افتادی.

در همین حال بود که برگ اولی احساس سبکی کرد و

دید که داره آروم آروم به سمت زمین می‌ره.

برگ دومی با خنده گفت: بیا بیا عزیزم. بیا که خوشحالیت خیلی دووم نیاورد.

برگ اولی روی برگ دومی

گفت: برو کنار. این همه جا.

برگ اولی: من که خیلی راحتم تو اگه ناراحتی برو کنار.

برگ دومی: ...

کفش یه عابر پیاده بود که به این گفتگو پایان داد.

 

ردیف آخر: عمر گران می‌گذرد خواهی نخواهی.


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22 و ساعت 9:12 توسط امید |
بهترین جای دنیا (2)

با بچه‌ها رفته بودیم بازار ابوسفیان لعنه الله علیه. در راه برگشت خواستیم از در مروه برویم داخل حرم که بچه‌ها گفتند: مثل اینکه برخلاف همیشه درب باب علی علیه‌السلام باز است. پس بیایید از آن درب وارد شویم. رفتیم سمت باب علی علیه السلام و وارد شدیم. وارد که شدیم عدد ۱۹ بالای درب توجه مرا جلب کرد. باب علی علیه‌السلام باب شماره ۱۹ بود. بی‌اختیار یاد شب ۱۹ رمضان افتادم. وارد شدیم وقتی از میان جمعیتی که در صفا و مروه در حال سعی بودند گذشتیم متوجه موضوع جالب دیگری شدیم و اون این بود که باب علی تنها بابی بود که وقتی از اون وارد می‌شویم، درب خونه خدا، سنگ حجر الاسود و مقام ابراهیم هر سه با هم بصورت واضح پیداست. وقتی اون منظره رو دیدم یاد شعر استاد مجاهدی افتادم.

ردیف آخر:

وقتی که در فضای حـرم سیر می‌کنم             شوقی کبوترانه به من دست می‌دهد

در طوف آخراست که احساس می‌کنم            او از شکاف کعبه به من دست می‌دهد

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 و ساعت 20:53 توسط امید |
هیچ می‌دونید ...

  یک سوسک حمام می‌تواند ۹ روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.

 حلزون می‌تواند ۳ سال بخوابد.

 به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر از مرگ می‌ترسند.

 اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ وقت تمام نخواهد شد.

 خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال ۱۹۸۷ توانست ۴۰۰۰۰دلار صرفه‌جویی کند.

 ملت آمریکا بطور میانگین روزانه ۷۳۰۰۰ مترمربع پیتزا می‌خورند.

 چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

 بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد می‌شوند. کشککها در سن ۲ تا ۶ سالگی ظاهر می‌شوند.

 پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.

 گربه‌ها می‌توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگها کمتر از ۱۰ صدا.

 ادرار گربه زیر نور سیاه می‌درخشد.

 تعداد چینی‌هایی که انگلیسی بلدند از تعداد آمریکایی‌هایی که انگلیسی بلدند بیشتر است.

 فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند. در ضمن قدرت بینایی کمی دارند به قدری که شبها بچه خود را با کفتار اشتباه می‌گیرند.

 تمام خرسهای قطبی چپ‌ دست هستند.

 اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهیم کم‌کم رنگش سفید می‌شود.

 اگر به صورت مداوم ۸ سال و ۷ ماه و ۷ روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده‌اید.

 در ۴۰۰۰ سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است.

 هیچ وقت نمی‌توان با چشمان باز عطسه کرد.

 اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر می‌شود.

 وقتی مگس بر روی یک میله فولادی می‌نشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونم میلیمتر خم می‌شود.

 ۳۰ برابر مردمی که امروز بر سطح زمین زندگی می‌کنند در زیر خاک هستند.

 تنها حیوانی که نمی‌تواند شنا کند شتر است.

 شیشه در ظاهر جامد به نظر می‌رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می‌کند.

 شانس شبیه بودن دو اثر انگشت یک به ۶۴ میلیارد است.

 یک لیتر سرکه در زمستان سنگین‌تر از تابستان است.

 فقط با از دست دادن یک درصد آب بدن، احساس تشنگی می‌کنیم.

 دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید می‌کند.

 چیتا یا یوزپلنگ سریع‌ترین حیوان خشکی است. او در عرض فقط ۳ ثانیه ۱۰۰ کیلومتر در ساعت سرعت می‌گیرد. رکوردی که سریع‌ترین خودروهای فراری هم نتوانسته‌اند بشکنند.

 کرم‌های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ هزار برابر اندازه خود غذا می‌خورند.

 تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرنیه چشم است.

 شتر در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می‌خورد.

 فقط پشه ماده نیش می‌زند و از پروتئین خون مکیده شده برای تخمگذاری استفاده می‌کند.

 بزرگ‌ترین نهنگ دنیا در خلیج‌فارس دیده شده که ۳۳ متر طول و ۱۸۰ تن وزن دارد.

 نژاد خاصی از خفاشها بنام هومل کوچکترین پستاندار روی زمین هستند که کمتر از ۲ گرم وزن دارند.

 

ردیف آخر: فَبِأیِّ الاءِ رَبِّکٌما تٌکَذِّبانْ.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06 و ساعت 0:42 توسط امید |
عکسهای برتر جشنواره

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29 و ساعت 0:28 توسط امید |
بهترین جای دنیا

27 رجب پارسال بود، یکی از بهترین شب‌های زندگی من. ساعت سه و چهل دقیقه نیمه شب و اتوبوسی که همه خواب بودند. ناگهان صدای مدیر گروه همه را بیدار کرد و چشمها رو به نقطه‌ای روشن در میان بیابان تاریک دوخت. گلدسته‌ای نورانی با سبک معماری خاص خودش. اونجا کجاست؟ مسجد شجره. جایی نزدیک مدینه که تمام حاجی‌ها هنگام خروج از مدینه باید اونجا محرم بشند و به سمت مکه بروند. به شهر مدینه رسیدیم. هرچی توی خیابون‌های مدینه پیچ و خم می‌خوردیم قلبمون تندتر می‌زد و تشنه دیدن حرمش می‌شدیم. تا اینکه بالاخره آخرین پیچ رو پشت سر گذاشتیم و چشممون افتاد به گلدسته‌های قشنگ مسجدالنبی. جایی که تا اون زمان توی رویاها میدیدیم. بی اختیار اشک توی چشم همه بچه‌ها جمع شد و ذکر صلوات بود که تا خود حرم ما رو آروم می‌کرد. همونجا بود که از آقا رسول الله خواستم که هر چی بچه شیعه است رو بطلبه.

ردیف آخر: اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام.

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1386/07/28 و ساعت 1:34 توسط امید |
سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه‌اش نزدیک می‌شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ رو گرفت. روی کاغذ نوشته بود لطفا 12 عدد سوسیس و یه ران گوشت بدین. 10 دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه‌ای و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابون رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس‌ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم درحالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه‌ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چکار می‌کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش‌ترین سگی است که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می‌کنه !!!

 

ردیف آخر: سعی کنیم ارزش داشته‌های حتی ناچیزمون رو بدونیم که بطور قطع از نظر دیگران ارزشمند و غنیمتند.

  

 


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 1386/07/28 و ساعت 1:16 توسط امید |

endline

امید

endline

http://endline.blogfa.com

ردیف آخر

ردیف آخر

ردیف آخر

ردیف آخر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog