تبليغاتX
ردیف آخر

<EMBED Src=”[url]http://yourmusicpath”[/url] quality=”hig” bgcolor=#”000000” WIDTH=”051” HEIGHT=”57” NAME=”your_music_name” <>/EMBED
یک روز بیادماندنی

ساعت زنگ خورده بود و من خواب مونده بودم. با عجله لباسمو پوشیدم و پریدم تو خیابون.

هرچی استارت می زنم ماشین روشن نمی شه. بنزین تموم کرده.

بدو سر خیابون. مستقیم. یه پیکان مدل 61 (البته آخرای 61).

راننده یه بیست دقیقه ای رو مخم راه رفت تا رسیدم اداره.

کلید اتاق کارم رو خونه جا گذاشتم به زور سرایدار(آقای نیازی) رو راضی می کنم تا سریع در اتاقم رو باز کنه.

کولر هم که یک هفته است خرابه و هر چی به تاسیسات می گم فایده ای نداره.

تلفن زنگ می زنه. آقای فلانی. بله بفرمائید. از بانک زنگ می زنم 6 تا از قسطاتون عقب افتاده.

دیگه داشتم داغ می کردم.

برای امر ضروری (روم به دیوار) از اتاق خارج می شم که همکارم رو می بینم. فلانی اون دویست تومنو که دستی بهت دادم تا فردا لازمش دارم.

بالاخره به هر زوری شده ظهر می شه و می یام سمت خونه.

دست که توی جیبم می کنم تازه می فهمم هیچی پول ندارم.

پیاده می زنم به جاده.

بعد از یک ساعت پیاده روی، تا در خونه رو باز می کنم یه صدایی می گه: نون که یادت نرفته بگیری؟

تا چشمم به صف طولانی نونوایی افتاد داشتم از حال می رفتم. دیگه شوخی های شاطر هم دردی از دردم دوا نمی کنه. مونده بودم با چه رویی بهش بگم پول یه نون رو بعدا برات می یارم.

نون به دست اومدم خونه. داشتیم ناهار می خوردیم. یه لقمه گنده گذاشتم دهنم که برق رفت. اشک توی چشمام جمع شد.

سرم رو گذاشتم رو بالش و یه نفس عمیقی کشیدم و توی اون گرما چشمام رو بستم بلکه یه چرتی بزنم.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28 و ساعت 19:5 توسط امید |

endline

امید

endline

http://endline.blogfa.com

ردیف آخر

ردیف آخر - یک روز بیادماندنی

ردیف آخر

ردیف آخر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog