27 رجب پارسال بود، یکی از بهترین شبهای زندگی من. ساعت سه و چهل دقیقه نیمه شب و اتوبوسی که همه خواب بودند. ناگهان صدای مدیر گروه همه را بیدار کرد و چشمها رو به نقطهای روشن در میان بیابان تاریک دوخت. گلدستهای نورانی با سبک معماری خاص خودش. اونجا کجاست؟ مسجد شجره. جایی نزدیک مدینه که تمام حاجیها هنگام خروج از مدینه باید اونجا محرم بشند و به سمت مکه بروند. به شهر مدینه رسیدیم. هرچی توی خیابونهای مدینه پیچ و خم میخوردیم قلبمون تندتر میزد و تشنه دیدن حرمش میشدیم. تا اینکه بالاخره آخرین پیچ رو پشت سر گذاشتیم و چشممون افتاد به گلدستههای قشنگ مسجدالنبی. جایی که تا اون زمان توی رویاها میدیدیم. بی اختیار اشک توی چشم همه بچهها جمع شد و ذکر صلوات بود که تا خود حرم ما رو آروم میکرد. همونجا بود که از آقا رسول الله خواستم که هر چی بچه شیعه است رو بطلبه.
ردیف آخر: اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام.

موضوع :
